من این جام. همین جا. چشاتو باز کن... یه کم این ور تر... نگاه کن... منو می بینی...؟ من این جام. پشتمو کردم به تموم دنیا، زل زدم تو دیوار سفید مقابلم و دارم به خودم لعنت می فرستم. از بس خودکار رو محکم تو دستم نگه داشته ام، ردش رو انگشتام باقی مونده. من مثلا یه آدم زنده ام. آخه هنوزم دارم نفس می کشم، دارم می بینم. مثلا 17 سال رو این زمین پست راه رفتم... اما نمی دونم چرا هنوزم به هر چی که نگاه می کنم، واسم عجیبه... از راه رفتن مامان که هی میاد یه سرکی تو اتاقم می کشه و میره، تا بلند- بلند حرف زدن بابا که بعید می دونم خودش هم حواسش به حرف زدنش باشه. من اینجا نشسته ام و همیشه فکر می کردم بین راه و بی راه، کیلومتر ها فاصله اس. اما الآن می بینم که فاصله ی این دو تا به اندازه ی فاصله دو ثانیه با همه دیگه اس. وقتی تو، توی یه ثانیه تصمیمتو می گیری و می ری به سمت بیراهه... خودکارمو بر می دارم و می رم توی آشپزخونه. در یخچالو باز می کنم. پاکت شیر رو بر می دارم و می ریزم توی لیوان. می شینم سر میز. صدای گربه ها از توی حیاط میاد. دارن با هم بازی می کنن. نمی دونم... شاید هم دارن با هم دعوا می کنن. فاصله ی بین این دو تا هم مثل فاصله ی بین راه و بیراه می مونه. کاش با هم دعوا نکنن... هر دوشون رو دوست دارم... بلند می شم. حوصله ی شیر خوردن هم ندارم. خودکار رو می ذارم توی یخچال و می رم سمت اتاقم. لیوان شیر رو می ذارم روی میز کنار کتابا. دفترم رو بر می دارم. لیوان رو بلند می کنم تا باهاش بنویسم. بعد از چند لحظه با ناباوری نگاش می کنم... پس خودکارم کو...؟!!!