پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
گذری بر لحظه ها...

مکان: داخل ماشین، کنار خیابون

خورشید در مقابل چشمانم - آرام آرام - به دل زمین می پیوندد. می رود تا پشت پرده ی بلند شب. صدای اذان مسجد از فاصله ای نه چندان دور به گوش می رسد. مردم در خیابان می آیند و می روند. آرام از کنارم می گذرند، بی آن که حتی نیم نگاهی هم به اطراف خود بیندازند. بی حوصله، بی دقت، بی احساس... مثل همیشه. از کنارم می گذرند و کسی هم نیست که در لحظه ی گذر از کنار جاده ی زندگی، عطر غم انگیزی را که در فضا پیچیده است، حس کند...

وای...! چه قدر فاصله این جاست بین آدم ها... چه قـ‍ـــــدر...


به در و دیوارهای بی تفاوت این شهر غریب می نگرم، به دیوار های سنگی و آجری... شبیه آدم ها می مانند...

صدای آزار دهنده ی ماشین ها و موتور سیکلت ها، با سرعت در فضای ذهنم می پیچد. گویی صدای شان تا عمق جانم نفوذ می کند و همه ی وجودم را می سوزاند.

در گوشه ای دیگر، صدای خنده ی تصنعی آدم ها با  صدای هق هق گریه ی کودکان در هم می آمیزد...

وای! چه قدر شلوغ است اینجا! ولی چیزی در عمق چشم ها، سکوتی طولانی را فریاد می زند. گویی هیج کس این جا هیچ نمی شنود.

چشمم به چند نفر می افتد که غربیانه به من می نگرند... شاید هم تا به حال ندیده اند دختری قلم در دست بگیرد و در حالی که حسی دردناک از تنهایی قلبش را می فشارد، ار پوچی های دنیای اطرافش سخن بگوید...

رهگذری آرام از کنارم می گذرد. دخترکی خردسال که شاید دلش صد ها برابر دستان کوچکش، بزرگ است... به چشمانش خیره می شوم... من گرمای وجودش را حس می کنم. لبخند می زند و من لبخندش را با لبخندی کوتاه اما پر معنا پاسخ می گویم...

چه خوب است آدم ها گاهی کمی سخاوتمند شوند... بخشیدن یک لبخند، آن قدر ها هم گران نیست!!

چشمانش برق می زنند، برقی از شادی. انگار می خواهد بماند... ولی چاره ای نیست، باید برود. و من رفتنش را تماشا می کنم...

به برگه های دفترم خیره می شوم. چه خوب است که من او را دارم... اصلا مگر می شود من جایی بروم، ولی دفتر و قلم همراهم نباشد؟! مگر...

صدای ترمز گوش خراشی رشته ی افکارم را پاره می کند...

چرا آدم های این دنیا این قدر عجله دارند؟! لحظه ها با شتاب می گذرند و آنها نیز تند و تند به دنبال لحظه ها می دوند!! آهای! با توام! بایست! آرام باش! شتاب مکن...!

دو ماشین به هم برخورد کرده اند. دارم می بینم شان. آن قدر شدید نبوده که کسی طوریش بشود. و مردم... مردم چه بی کارند! چه تنها! و زندگی هاشان چه آرام و پر سکوت است که این چنین در پس یافتن هیجان به سرعت می دوند! تماشای صحنه ی تصادف هم لذت دارد؟! دیدنی است...؟! پس چرا همه جمع شده اند و دارند تماشا می کنند؟!

مردم چه تنهایند و زندگی ها چه خالی است...

احساس کسی را دارم که در انتهای تونل زمان غوطه ور است! کسی که نمی داند چشم هایش می خندند یا لب هایش می گریند ...!

رهگذری دیگر عبور می کند؛ با شتاب، شاد و با قدم هایی استوار. همین طور که می گذرد، با نوک انگشتانش ضربه ای محکم به شیشه ی ماشین وارد می کند که مرا به خود می آورد. و سپس خنده کنان می گذرد... و من رفتن او را نیز تماشا می کنم...

آدم ها چه دل خوشی هایی دارند... اگر همه ی مردم با نواختن ضربه ای به شیشه شاد می شدند، آن وقت من تمام دنیا را شیشه ای می کردم تا هر کس هر قدر که دوست داشت، به شیشه ها بکوبد...

هوا تاریک شده، آسمان سرمه ای رنگ است. به ساعت نگاه می کنم؛ چهل دقیقه است که دارم می نویسم. بی واهمه، بی توقف، بی تکلف... و خودکارم چه لذتی می برد که می نویسد... خوش به حالش...

آه...

دنیا چه خالی است...

دل من چه پر....

و قلم چه تنها...

...

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ October 1, 2008 و ساعت 8:18 PM | لينك ثابت

روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved