پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
هزار و پانصد کیلومتر آن طرف تر...

یه کیک و یه آب پرتقال لطفاً! اینو گفت و هزاری رو کوبوند روی پیشخون بوفه. تا پیرمرد سفارشش رو بیاره، به نظرش یه عمر طول کشید. معده اش داشت می سوخت. فوری - با سرعت برق - کیک و آب میوه رو قاپید و اسکناس های نیمه پاره رو مچاله کرد و چپوند توی جیب هاش.

 

هوای آزاد که ریه هاش رو قلقلک داد، ناخودآگاه با چشم هاش دنبال یه گوشه ی دنج گشت تا بره و خودش رو اون تو گم کنه. خیلی زود هم پیداش کرد. مثل توی فیلم های علمی - تخیلی، از نوک بینی اش تا اونجا رو یک خط فرضی قرمز کشید و عین یک آدم آهنی (احتمالاً از توی همون فیلم!)، صاف راه افتاد طرفش. نشست. پا رو انداخت روی پا، با ولع بسته ی کیک رو باز کرد و نی رو فرو کرد توی پاکت آب میوه.

 


اولین گاز رو که زد، سوزش معده اش خوابید. یه سوزش جدید اما به جاش افتاد به جونش. چشمش افتاد به بچه ها و همین طور که بی اراده می جوید، نگاه شان می کرد که با هم می روند و می آیند و حرف می زنند و می گویند و می خندند. و بدجوری احساس تنهایی کرد...

 

از دیروز تا حالا تونسته بود یک مطلب مهم رو توی هارد کم ظرفیت ذهنش (99.9% مغزش با چرندیات کنکور اشباع شده بود) حک کنه. و اونم این بود که اینجا همه یا هم مدرسه ای اند، یا هم شهری و یا هم ولایتی! و هیچ کس هم تنها نیست! انگار فقط خودش بود که از پشت کوه قاف آمده بود! و همین طور که می جوید و می اندیشید و نگاه می کرد، یک لحظه دلش عجیب برای کوه قافش تنگ شد و فکر کرد که امروز هم باید زیر آفتاب به این داغی از در دانشگاه تنهایی بزنه بیرون... فکر کرد همه اش همین بود؟!! مقصد بی نهایتی که یک سال براش خودش رو به آب و آتیش زده بود؟!! ...و یاد ولایت افتاد، که با آفتاب به اون داغیش هم هیچ وقت دلش تا این حد نمی سوخت. شاید چون ماشین بابا کولر داشت...

 

گاز دوم رو که زد، اول از همه لعنت فرستاد به اون سیستم اتوماسیون مزخرف که چیزی نبود جز یک افه ی بی ریخت آشکار!! و حتی عرضه نداشت واسه کمی زودتر از 48 ساعت قبلش غذا رزرو کنه! (و چند تا حرف زشت هم احتمالاً توی دلش نثارش کرد که کسی دقیقاً نمی دونه چی بود!) و این به آن معنا بود که قراره تا پس فردا هم همچنان مهمان کیک و آب میوه ی بوفه باشه. یاد اون روزی افتاد که با بچه ها رفته بودند سلف مدرسه رو امتحان کنند و قیافه ی دیدنی دوستش را مجسم کرد - که پای اولش هنوز به زمین سلف نرسیده، پای دوم داشت در می رفت. ناخودآگاه خندید. نگاه پرسش گر عابری را نادیده گرفت و فکر کرد که حاضر است روزی دو بار غذای سلف مدرسه را هم بخورد، اما دیگر اینجا نباشد...

 

(از این فکر تکانی خورد، و آفتاب یک هو چنان از پشت شاخه های درختی که رو به رویش بود، خودش را پاشید به تمام هیکلش، که فکر کرد با این همه حرارت جان فرسا، رسیدن به خنکای یک صبح بهاری، احتمالاً محال ترین محال دنیاست...)

 

گاز سوم رو دیگه نزد. بس که غصه خورده بود، سیر بود. حس می کرد، یک هیبت 187 هزار کیلومتر مربعی رو با خودش حمل می کنه و کسی این همه وسعت رو نمی بینه... بلند شد و نی به دهان از لا به لای آدم ها گذشت. به بعضی ها لبخند های الکی تحویل داد و وانمود کرد که حالش خیلی خوب است و لبخند های الکی تر هم پس گرفت. و از کنار بعضی ها چنان گذشت، انگار که نمی بیند شان. و هیچ کس هم نفهمید که در دلش دارد زار می زند و حیاط مدرسه را تصور می کند و صدای داد و فریاد بچه ها را و آفتابی را که هیچ وقت زیر آن احساسی به این بدی نداشت...

 

آب میوه که به آخر هاش رسید، یکهو هول شد. اصلاً حواسش نبود. یک آن حس کرد دیگر چیزی ندارد تا خودش را پشت آن قایم کند و قیافه ی بی خیال به خودش بگیرد. ملتمسانه چند قطره ی آخر را هم آرام- آرام مکید (بلکه به این زودی ها خالی خالی نشود!) و صدای نا به هنجار خالی شدن پاکت که در آمد، دست کشید. بلند شد و چنان با زجر پاکت خالی را گرفت طرف سطل آشغال، انگار که دارد تنها کسی را که می فهمدش، بی رحمانه می سپارد به زباله ها!! و ندید که کسی به طرفش می آید.

 

صدا را که شنید، جا خورد. صاف ایستاد. نگاهی به سر تا پاش انداخت و چشم هاش برقی زد. یادش آمد که روز ثبت نام دیده بودش. پاسخش رو با لبخندی داد و در جواب بازوی کشیده شده اش، دست دراز کرد و انگشتانش را به آرامی فشرد.

- چرا این جا تنها نشستی؟! بیا بریم پیش ما!

...و پاکت آب میوه که هنوز معلق میان زمین و هوا شناور بود، یک آن با سرعت از لا به لای انگشت هاش سر خورد و سقوط دردناکی را تجربه کرد. و شاید یک لحظه با خودش فکر کرد: عجب رفیق نیمه راهی بود!!

 

******

لا به لای بچه ها، بازار پرسیدن اسم و فامیل و رتبه داغ بود. و اینها که تمام شد، نوبت رسید به ولایت! و باز دل و روده اش به هم پیچید از فرط تنهایی... آب دهانش را قورت داد، تمام اعتماد به نفسش را جمع کرد و محکم گفت: «زاهدان!» و زود اضافه کرد: «سیستان و بلوچستان!» و بعد فکر کرد که کوه قافش عجب اسم طولانی ای دارد ها...! توی زبان نمی چرخد... و آرزو کرد کاش کسی این را از نگاهش نخواند!

 

همزمان عکس العمل های همه را زیر نظر داشت. ابرو ها رفته بود بالا و دهان ها کمی باز مانده بود و حرکات به طرز مضحکی، مثل فیلمی که pause  اش کرده باشند، یک آن به سکون رسیده بود. طوری بهش زل زده بودند که حس کرد دارند روی خطوط چهره اش دنبال آثار جرم می گردند. و بعد از آن که چند ثانیه پوارو وار بهش زل زدند و اثری از آلت قتاله نیافتند، یکی انگار سکوت را شکست و پرسش گرانه گفت: «بهت نمیاد مال اون ورا باشی! »

 

سکوت کرد. مثل یک پلنگ وحشی خودش رو آماده ی حمله کرده بود. احتمالاً بهترین جواب می شد یه چیزی تو مایه های: «اصلاً به تو چه که مال کجا هستم و مال کجا نیستم؟؟! همینی ام که هستم!! می خوای بخواه، نمی خوای نخواه!!» اما به جای این پاسخ کودکانه عقلش را گذاشت وسط و با نرمشی ساختگی گفت: «... خوب... توقع داشتی دقیقاً چه جوری باشم؟!»

 

پاسخش چیزی نبود جز یک لبخند شرمگین نامطمئن که فوری خودش رو جمع و جور کرد و تبدیل شد به یک سوال زیرکانه!: «اونجا چه جوریه؟!»

 

...و همه ی حواس ها یک دفعه اونجا جمع شده بود انگار و تمام تمرکز دنیا خودش رو چپانده بود توی گوش های منتظر و چشم هایی که انگار برای اولین بار است دارند می بینند!! تصمیم گرفت کج خلقی نکند. پلنگ را هل داد عقب و یک گنجشک کوچک را جایگزین کرد. نفس عمیفی کشید... و شروع کرد... از خانه گفت، از تفتان نوردی!، از هامون، از شهر سوخته ی خیلی هزار ساله!، از آفتاب، از خاک، از رگبار و از سرزمینی که توی نقشه های جغرافیا بزرگ است، اما توی نقشه ی دل خیلی از آدم ها بدجوری گمنام است ...

 

...و هر واژه ای را که آرام آرام مزه-مزه می کرد و بعد می فرستاد بیرون، به ابروها که بالا و پایین می رفت و چشم ها که بزرگ و کوچک می شدند نگاه می کرد و سرها را که تکان می خوردند و ناشیانه همدلی می کردند زیر نظر داشت و در دلش با آهی عمیق آرزو می کرد که کاش اینها هم یاد بگیرند کوه قافش را دوست داشته باشند...

 

******

نسیمی می وزید. دلش آرام شده بود. آدم های دور و برش زود یاد گرفته بودند. صدای حرف ها و بحث ها شان توی گوش هاش می پیچید. وسط جمع بود و اونجا نبود. چشم هاش رو دوخت به تکه های آبی آسمانی که زیر شاخه های درخت گیر افتاده بودند و آفتابی که می کوشید خودش رو اون لا به لا جا بدهد. سبک شده بود و دیگر چیز زیادی نمی شنید. خیلی قشنگ بود که توی این گوشه ی دنیا هم می تونست از کوه قافش بگه و بدونه که یک روزی بر می گرده و کاری می کنه که اون روز آدم ها با شنیدن اسم ولایتش از شادی دو متر بپرند توی هوا!

 

کیکش رو در آورد و سومین گاز رو زد. فکر کرد که کیک خوردن رو این جوری می تونه تحمل کنه... دستی دستش را کشید تا بروند داخل کلاس. نفهمید هوا خنک تر شده، یا فقط این طور احساس می کنه... 


سوده

لینک اصلی

اردی بهشت87


پ.ن: من حدود  ۷-۸ سال از زندگی مو توی این دیار دور قشنگ سپری کرده ام...

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ October 1, 2008 و ساعت 8:19 PM | لينك ثابت

روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved