اتوموبیلی با سرعت از خیابان خلوتی عبور می کرد. راننده، از همه ی دنیا بی خبر، پا را محکم و محکم تر روی گاز فشار می داد. ناگهان، صدای بلندی او را از حال خود بیرون آورد. پا را با تمام توان روی ترمر فشرد و ایستاد. سرش را به عقب خم کرد و به صندلی عقب اتوموبیل چشم دوخت. پاره سنگی به داخل افتاده بود و شیشه ی عقب اتوموبیل نیز شکسته شده بود.
راننده با عصبانیت از ماشین پیاده شد و دنبال مجرم دیوانه ای گشت که این بلا را سر اتوموبیل او آورده بود. بلافاصله چشمش به پسر بچه ی کوچکی افتاد که سر به زیر انداخته بود و با چهره ای شرمگین، به آسفالت خیابان نگاه می کرد. با شتاب به سمت او حرکت کرد. آن قدر عصبانی بود، که نمی دانست چه طور باید این کودک گستاخ و بی ادب را به سزای عملش برساند و بی آن که فرصتی برای فکر کردن بگذارد، بی درنگ سیلی محمکی به گوش کودک نواخت.
کودک هق هق کنان به زمین افتاد و دستان کوچکش را به صورت گلگونش فشرد.
راننده در حالی که در آتش خشم می سوخت، فریاد زنان گفت: «تو به چه حقی این کارو کردی...؟! اگر من پدر و مادرت رو پیدا نکنم!»
پسرک به زحمت روی پاهایش ایستاد و نفس- نفس زنان آب دهانش را فرو داد و گفت: «آخه.......»
راننده با عصبانیت فریاد زد: «آخه چی...؟!!!!»
پسرک چشمانش را به کفش های مرد راننده دوخت و در حالی که اشک های کوچک، بی صدا از گونه هایش سرازیر می شد، ادامه داد...: « من... من گم شده ام............».
گریه امانش نداد و در حالی که سینه اش همگام با هق هق های پی در پی اش بالا و پایین می رفت، خود را در آغوش مرد رها کرد...
«من گم شده ام... ولی هیچ کس نبود که به من کمک کنه... ساعت هاست اینجا موندم... تنهای تنهای... مجبور شدم اون جوری ازتون کمک بخوام... وگرنه شما وای نمیستادین... منو ببخشین... خواهش می کنم....» و سیل بی امان اشک هایش به روی سینه ی مرد ریخت.
مرد راننده هاج و واج به پسر کوچکی که در آغوشش می گریست نگاه کرد... باورش نمی شد...
تا چند لحظه با دهان باز، به آن موجود کوچک نگاه کرد، بی آن که چیزی ببیند... سپس چشمانش را به زمین دوخت، تا نگاهش با نگاه پسرک تلاقی نکند... دستان گنه کارش را مشت کرد و چشم هایش را محکم به هم فشرد...
و در دل هزاران بار بر خود لعنت فرستاد...
**********************************************************************
گاهی اوقات، ما چنان با شتاب از کوچه پس کوچه های زندگی عبور می کنیم که دیگر وقت نمی کنیم نگاهی هم به دنیای اطراف بیندازیم...
شاید در چنین مواقعی، وجود پسر بچه ای کوچک که شیشه ی تنهایی ها و بی خیالی های مان را با پاره سنگی می شکند، تلنگری باشد از سوی خدا... تلنگری که او به انسان های سردرگم و تنها می زند تا به یادشان آورد که زندگی فراتر از چیزی است که آنها از دریچه ی کوچک ذهن خود می بینند...