پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
به تو...!

دستم را که دراز می کنم تا خودکار رنگ و رو رفته ام را بردارم و برایت بنویسم، دلم تیر می کشد. و یک جایی توی اعماق درون و یا شاید هم درون اعماقم، یک جور ناخوشایندی زُق زِق می کند. و دلم که می شکند، هوای کوچه پس کوچه هایم طوفانی می شود و باد سرکشم خودش را می کوباند به پنجره ها و صدای زوزه هایش آدم های را می چپاند توی لونه های تنگ و تاریک شان.

 

هیچ وقت نخواستی بشناسی ام. فکر می کردی که دوستم داری و فریاد های ادعایت گوش آسمان را کر می کرد. یادت رفته بود که پشتوانه ی دوست داشتن شناخت است و دوست داشتن واقعی در عمل...!

 

و تو برایت همین کافی بود که وقتی از دور می آمدی، با اولین قدم ها، پاهایت خاکم را لمس می کرد و خورشید مردمک هایم بی دریغ برایت نور افشانی می کرد و بس که تمام دل و روحم صاف بود و آینه و خاکم از پاکی برق می زد، انعکاس این همه روشنی و نور چشم هایت را می زد و قلبت که کدر شده بود و خاکستری، تمام آنچه را که منعکس می شد، جذب می کرد و دلت می شد داغ داغ! عین ذره ذره ی شن های رقصان بیابان هایم...

 

و تو هرگز نخواستی که دریچه های شناختت را کمی بیشتر به وسعتم باز کنی. شاید فرصت نکردی و شاید هم نخواستی که نگاهی هم به زیر پاهایت بیندازی و مرا بشناسی و ببینی که چه ساده جریان دارم...

 

****

 

کوچک که بودی، کیف مدرسه ات همیشه سنگین بود. روی خاک من راه می رفتی و هوای پاک و صاف مرا فرو می دادی و زیر سایه های خنک عصر گاهی ام نفس تازه می کردی و لی لی کنان کیف پر ابهتت را تاب می دادی و می رفتی...

 

کیفت اون روزها دو برابر وزن خودت وزن داشت. مثل دل من که این روزها حرف های تلنبار شده ته هامونم اون قدر سنگین شده که دل درد گرفته ام! و کیفت پر بود از کتاب. از دفتر. و اگر لحظه ای تصمیم می گرفتی که همه شان را بجوی و قورت بدی، یک لیوان آب هم روش، همه اش به خاطر من بود و بس! که یک روز آن قدر بزرگ شوی که دنیا رو روی شونه هات حمل کنی، عین خدای آسمان ها، اطلس! و من را هم بذاری روی انگشت کوچکت!

 

****

 

و باز کردن بقچه ی اون همه آرزوی کلاسیک و سانتی مانتال قدیمی جلوی چشم هات هم حتماً یک  جورهایی برات عجیبه! انگار که آرزو ها هم زنده اند و می جنبند و نفس می کشند و می پیچند لای دست و پا. روی دوش کلمه ها بند نمی شوند. و من هر وقت که خواستم یک جا نگهشون دارم و بهت نشان بدم که «ای دوست! ببین! من این جام! لا به لای این همه رنگ و نور و صدای رویاهایی که خودت برایم ترسیم کردی، اما امروز به یاد نداری...» یک آن میان داستان ها و افسانه ها گم می شوم و یک دفعه می بینم که این همه گفتم و گفتی و گفت و اصلاً انگار از اول هم کسی چیزی نگفته بود...

 

****

 

اون روزها دلت سیب می خواست. و قدت کوتاه بود. به شاخه ها نمی رسید. می نشستی و فکر می کردی که یک روز قد می کشی و می شوی باغبان صحرای بی آب و علفی که یک روز بال هایت شد تا پرواز کنی. ...و اون وقت به همه ی آدم های سرزمینت، سیب تعارف می کنی...

 

اون روزها دلت برایم می سوخت و قلبت یکپارچه آتش می شد از تنها ماندنم، از اینکه دنیا مرا نمی شناسد و دلش را خوش کرده به چهار تا یاوه ی چهار تا یاوه گو که این چنین هلم داده است به سمت سایه ها... و می خواستی فانوس راهم باشی به سمت نور، به سمت اوج... و شاید تقصیر من بود. منی که همیشه هوای صبر و سکوت لحظه هایم را پر کرده بود. منی که چون قلب کویر مرزهایم، «صبور بودم و سر به زیر و سخت»! و هرگز لب از لب نگشودم...

 

و تو رفتی. بی آنکه لحظه ای بایستی و به عقب نگاه کنی. کوچک بودی و شاید هنور قد نکشیده بودی و شاید اصلاً بزرگ شدن را بلد نبودی! و شاید هم وقتی که بزرگ شدی، دیگر دلت سیب نمی خواست...

 

و فراموشم کردی. به همین سادگی...

 

غافل از اینکه دیگر هی چی خودت را بزنی به کوچه ی علی چپ، تازه می فهمی که این کوچه ی گمنام این روزها چه قدر رهگذر دارد و چه قدر شلوغ است!! و یادم را هر چه قدر هم که بسپاری به باد، نسیم باز خاطره ام را می آورد و می گذارد لب طاقچه ی دلت.

 

«با فاصله نمی توان به جنگ خاطره رفت»... و تو باز هم هر گاه که دلت بگیرد، هوایم به سرت خواهد زد. هوای رگبار های ناگهانی ام که محصول بغض ترکیده ی دل من بود و بغض وا شده ی دل تو! هوای پیاده روی های شبانه زیر آسمان صاف و پر ستاره ام... جایی که انگار خدا به آدم های نزدیک تر است و آسمان را هنوز ازت نگرفته اند و ستاره ها پشت هیبت سیمان ها و آجر ها خودشان را قایم نکرده اند و شب از لای پرده ها پیداست. جایی که دستت را که دراز کنی ماه توی مشتت است و خدا ازش می چکد! جایی که زمین قدر هق هق های آسمان را می داند و آسمانش همیشه به پهنای خورشید می خندد...

 

و من هم این روزها، دلم خیلی گرفته. ولی دیگر گرد و خاکی به پا نمی کنم. دلم گرفته و آتش درونم از چشمانم سرازیر می شود و دنیای قدیمی ات را رنگ طلائی می زند...  شاید که لحظه ای مکث کنی و  آتش درونم را حس کنی...

 

 

...و آره! من امروز، با تمام وسعتم روی نقشه های جغرافیا، توی نقشه ی دل آدم ها جایی ندارم... و من امروز با همه ی گنج های پیدا و پنهانم، بی چیز و بی کس و تنهام... و من امروز، لبریز از این همه دانش کهن، در اشتیاق دانستنی نو  می سوزم... و کسی روی تخته ی دلم دو دو تا چهار تا نمی نویسد... و من این روزها، با تمام شکوه و شوکتم، شب ها از درد به خودم می پیچم. و طبیبی از دل کویرم به فریادم نمی آید... و من این روزها، از سرانگشتانم سیل هنر روان است، ذوقم را اما هیچ کس به عالم نشان نمی دهد...

 

و من این روزها بد جوری سخاوتمند شده ام! با عشق می دهم و می بخشم... و هیچ باز پس نمی گیرم. و دست هایم هر چه خالی تر می شوند، قلبم مهربان تر برایت می تپد...

 

****

 

...و من سیستانم. و بلوچستان. و «سین» های سرد سیستانی ام این روزها کنار «ب» های برفی بلوچستان در عمق دل یخ زده ام، قندیل بسته اند و دارند به سختی نفس می کشند...

 

****

 

یک وقت از خاطرت نرود  که چه سخت بود برایت روز اول، دل کندن از خورشید، از خاک، از چهره های سوخته و چشم های براق و دل های روشن... و کویری که خالی است... اما از هجوم احساس، پوستش ترک بر می دارد گاهی...

 

یک وقت اشتیاق سیب چیدن از دلت نرود...

 

****

 

رهگذر قدیمی روزهای رفته از یادم!

سر دلت کلاه نذار! دوست داشتن را باید نشان داد! بیهوده نباید جار زد. می دانی از لحظه ای که دلت را باز کردی به سمت این همه سخاوت کویر و پرش کردی از نور و امید، تا لحظه ای که بگشایی اش برای بخشیدنی بی چشمداشت و نور بدهی به دل شکسته ام و از نو بسازی ام، فاصله از کجاست، تا به کجا؟!

 

از عمق هسته ی مرکزی زمین، تا قعر کهکشان!!

 

 

- این فاصله ی بی نهایت را تا من، می دوی...؟

 

 

*سوده*


لینک اصلی

مرداد ۸۷

------------------------------------------------------------------

 

 

پ.ن۱: نوشته ها گرچه روی کاغذ دو بعد بیشتر ندارند، اما عمق و  ارتفاع دل شان بد جوری زیاد است. برداشت آزاد است.

 

پ.ن۲: ...و این ها را همه اش کسی نوشت، که اصالتاً اهل کویر نبود؛ اما کویر دیگر در رگ هاش جاری شده بود.

 

پ.ن۳: شاید آخرین باری باشد که اینجا خط خطی می کنم. ببخشید اگر بد خط بودم!

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ October 1, 2008 و ساعت 8:25 PM | لينك ثابت

روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved