می گوید کلمه هایت تکراری شده اند. حرف هایت رنگ عادت به خود گرفته اند. راست می گوید.
تمام دفترهایم شده است تکرار مکررات مدام! تمام زندگی ام تکرار چند حرف. واژه هایم بوی پوسیدگی می دهند، ذوقم را انگار جایی در گذر زمان جا گذاشته ام و جای خالی چیزی، حسی، کسی در قاب لحظه هایم غریبانه خودنمایی می کند. نبود واژه اصلن گویا قلبم را مچاله کرده است، بدجور!
راست می گویی. راست می گفت!
خیلی وقت است که نبوده ام و نیستم میان جنب و جوش و هیاهوی همیشگی واژه ها. اصلن انگار که وسط این همه جریان حرف و کلمه، ساکن و ساکت زل زده ام به نقطه ها و دنیا دور سرم می چرخد. واژه هایم را به درخت ها زنجیر کرده ام انگار. و واژه هایم شکفتند و گل دادند و رسیدند و میوه شدند و همان جا روی درخت ها، همراه غل و زنجیرشان پوسیدند. باغبان خوبی نبوده ام برای واژه هایم، می دانم. و خیلی وقت است که همه شان شاکی اند از دستم و دنبال شان که می دوم، با زیرکی جا خالی می دهند! و من همه شان را به همین سادگی ها، گم کرده ام...
اما باور دارم که هنوز هم می شود روی ورق ها بذر واژه پاشید و منتظر ماند تا یکی دو تا حس شاعرانه فرود بیاید و معجزه ی باران کاری کند که همه ی واژه ها آزادنه برویند و بشکفند و برسند و بیفتند...
و سقوط آزاد، چه حس صعود شیرینی است وقتی که میوه ای باشی از یک درخت، واژه ای از ته یک دل، و اشکی از یک چشم خیس...! و برای همین است که هنوز هم بی واژه می نویسم. به آن امید که یکی از همین روزها، بذرهایم برویند و واژه های کالم برسند و همراه سیب دل، لحظه ای تابی بخورند و بیفتند...
و می دانی...؟ من میان باغ واژه های رسیده ام یک روز، یک روز نزدیک، یک روز نه خیلی دور، غرق خواهم شد.