دیروز پیش از آنکه دکتر امین بیاید، رفتم یک نگاهی بیندازم به بخش اطفال. اولین بارم بود کلن.
فکر کن که یک مشت فرشته را از روی ابرها جمع کرده باشند و خوابانده باشندشان توی تخت خواب های رنگی و فریب شان داده باشند یک جورهایی و زندانی کرده باشند شان میان آن همه رنگ دروغ. و بعد دیوار ها را رنگ آسمان و ابر زده باشند، مبادا که بال های نازک شان حس غربت کنند اینجا روی زمین و بخواهند که پر بزنند و بروند.
...و کنار هر فرشته ی کوچکی، فرشته ی بزرگی بیدار نشسته بود. همه شان با لباس های فرم یکدست بیمارستان. و چه همه در چشم همه شان بیم غریب و نامعلومی موج می زد. و چه همه رنگ و روی همه شان پریده بود و چه همه از عمق آن چشم های بیمناک لبخند های سخت غمزده تحویل می دادند به کودک هاشان. و چه همه یک دفعه ناخودآگاه گارد می گرفتند انگار و محکم بغل می کردند شان وقتی که می رفتی کنارشان می نشستی. انگار که می خواستند یک جور بی زبانی بگویند ببین! بچه ی من است! بچه ی خود خودم...! سالم سالم است...! یعنی سالم بود... این جوری نبود... اصلن نمی دانم چرا این طور شد... یک دفعه بود... یک دفعه دنیا خراب شد روی سرم... دلم دارد می ترکد... نمی دانم چه کنم... کمکش کن...
و لحظه به لحظه انگار که سپر شان می افتاد پایین و پایین تر و لحن سرد نگاه اولیه جایش را می داد به التماسی پر شور و گرم...
...که فقط بچه شان را می خواستند دوباره از تو. سالم و سرحال.
...و فکر کن که این کوچولو ها چه ساده دل می بندند بهت و دوست می شوند با نگاهت وقتی که لبخند می زنی بهشان. که چه راحت اعتماد می کنند بهت وقتی که بازی می کنی با تنهایی شان. که چه ساده اند. چه همه پاک و بی ریا و آینه. که چه همه زندگی لطف کرده، سیاه نکرده آن قلب های به ظاهر بیمارشان را با فکر اینکه تووی چرخش همیشگی روزها نارفیق هم پیدا می شود، کنار رفیق ها. که اشک هم هست لا به لای خنده ها. که اعتماد لگد شده کم نیست، وسط آن همه عهد و پیمان ها...
خدای من!
جای این همه فرشته، آن جاست؟! توی بیمارستان رجایی؟؟؟
به گمانم که اشتباهی شده است...!