خیلی وقت است ندیده مت. نمی دانم کجایی یا چه می کنی اصلن. زنده ای حتا یا که نه...
می دانی، همه چیز از آن روزهای نحس شروع شد. یادت هست؟! همان روزها که قایم می شدی پشت تلفن های پشت سر هم و اس ام اس های مدام و بعد به هم می ریختی و اخم هات بدجور می رفت توی هم و می دیدیم که جلوی اشک ها را می گیری به زور و چیزی ازت بیرون نمی آید، بس که مغرور بودی. عادت کرده بودیم که دیگر نپرسیم ازت که کی هست اصلن. دایی ات بود گاهی. عمویت گاهی. داداش یکی از آنهایی که توی قلمچی پشتیبانش بودی گاهی تر. چه می دانم. یکی بود دیگر. یکی که شاید دایی ات بود، چون به ما ربطی نداشت که کس دیگری باشد.
اولین امتحانی که دادیم، «بافت» بود. چه ناراحت شده بودی از نمره ات که کم نبود. فقط یه کم «بالا» نبود. به گمانم اما اولین و آخرین باری بود که نگران نمره هایت شدی. چیزهای مهم تری آمد توی زندگی ات کم کم. بی که ما - بهترین دوستانت - بدانیم که از کجا آمده اند و به کجا می خواهند که تو را بکشانند با خودشان. یکی یکی آمدند و هر کدام شان که آمد، یک لحظه دور تر شدی از ما و یک لحظه نزدیک تر، به یک نقطه ی نامعلوم.
و نفهمیدیم چی شد که آن موجود تنهایی که می خواست آن چیزی که هست نباشد و دردهایی را که دارد با مسکن های موقتی فراموش کند و بشکند مرزهایی را که محدودش می کردند و آن طوری باشد که فقط خودش می خواهد و بس؛ و چنگ بزند به ریسمان یک استقلال کاذب، در تلاشی بی وقفه برای آنکه وابسته نباشد به کسی، موجودی، چیزی، از دنیای قدیمی اش، یک آن همه ی آرزوهایش را عملی کرد و از میان دنیای ساده ی آن روزهای ما - که هنوز عطر و بوی دلنشین حیاط دبیرستان و شلوغ بازی توی راه پله ها را با خودش داشت - پر کشید به یک دنیای رنگین دروغین. دنیایی که همه ی آن چیزهایی را که می خواست یک حور زیرکانه ای بهش می داد و در عوض، همه چیزهای قبلی را ازش می گرفت... همه را... دنیایی که ازش یک موجود دیگر می ساخت، موجودی که از جنس ما نبود...
...و چشم بستیم و باز کردیم دیدیم که دو ترم است دیگر که با ما نیستی. که نمره هایت روی برد خودشان را جار می زنند هی. که چهره ات دیگر آن «دوست داشتنی» ما نیست. که دیگر تا می بینی مان، فرار می کنی از شرم. که دیگر آن برق قدیمی نیست توی چشم هات. که «خودت» نیستی دیگر. ادای موجودات مضحک بی خیال را در می آوری و هر بار که می بینیمت پشت آن نقاب، یک لحظه آن برق قدیمی می آید و باز زود خاموش می شود و می شوی همان بازیگر جدیدی که شده ای این روزها... انگار نه انگار که چه قدر حرف نزده خودش را یواشکی می چپاند توی این چشم ها که دروغ های شاخدار می گویند...
می گویند که برادرت پر کشید آخر. همانی که ته ته دلت شاید می خواستی که کاش نبود هیچ وقت که زندگی تان این همه به هم بریزد که این همه نتوانی آنی باشی که می خواهی؛ مثل بقیه ی دخترها، که آزادی ات را، میلت به مثل بقیه بودن، بهتر بودن از بقیه را اصلن، ازت نگیرد. همانی که آن قدر نگفتی ازش که آخر از لا به لای زمزمه های گاه و بی گاهت فهمیدیم که وجود دارد. همان که وقتی پرسیدیم سعی کردی وانمود کنی که چیزی نیست، فقط یک جور سرطان ساده است و مهم نیست...
«نوروبلاستوما» توی کتاب ها این قدر زشت نیست، که توی دنیای واقعی. نه...؟
خیلی وقت است که نیستی. دلم تنگ شده برای آن برق چشم ها. برای آن شیطنت های ساده. می دانی، احترام می گذارم به تصمیمت برای رنگ های عجیب زدن به دنیایت. به تلاشت برای متفاوت بودن، از نوعی دیگر.
فقط کاش خوب باشی، هر جا که هستی.
کاش...
