پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
قله ی بعدی! یا چگونه شد که باز هم کبرا ما را به تصمیم واداشت!

قبلن ها، آرزو هایم خیلی بزرگ بود. انگار که مثلن یک کوه عظیمی بود که برای رسیدن به آن بلند ترین قله اش می بایست که کلی کوه نوردی یاد بگیری و صبر و تحمل داشته باشی و خستگی ها و درد های راه را یاد بگیری که بپذیری. و همین دور بودن قله، توی ذهن من دست نایافتنی اش می کرد و چیزی که دست نایافتنی باشد و مرغ همسایه باشد، بد جور غاز می شود یکهو. و من چشم هام رو دوخته بودم روی آن قله و اصلن بر نمی داشتمش که می خواستم این دست نایافتنی را یک روز قشنگ بگیرمش توی دست های خودم!


...و از آن نقطه ای که پاهام روش جا خوش کرده بود تا آن جایی که قله لای بالش نرم ابر و مه، لم داده بود، فاصله انگار که بی نهایت بود. انگار که هر چی که می رفتی، نمی رسیدی. اما، حتا تصور رسیدن هم لذت بخش بود. و همین بود که فکر نرسیدن و نخواستن رسیدن را اصلن پس می زد و تبعید می کرد به یک جزیره ی نامعلوم، آن جایی که توی هیچ کدام از نقشه های ذهنت، اثری از آثارش نبود. و این چنین بود که یک روز ما بار و بندیل مان را بستیم و سفر آغاز شد!

*

راستش حالا آن سفر، مدت هاست که دیگر به پایان رسیده. قله توی مشت هایم است و زیر پاهایم و اصلن تمام زندگی ام! اما قله همین جا ایستاده. همان جا که همه ی این وقت ها بوده. از همان روزی که من نبودم، تا به امروز که هستم. می دانی که! قله، قله است! پا ندارد. راه نمی رود. قله مرغ نیست، غاز نیست، اصلن زنده نیست. قله قله است. مسیر عبور است. وسیله است. و دل بستن به قله ها، اشتباه ترین و عبث ترین کار دنیاست!

*

قله ی واقعی، «رفتن» است. همیشه و هر جا... می شود دل بست به قله ها که کمکت کنند، «بروی»، اما نمی شود دل بست بهشان که کمکت کنند برسی و بمانی! هیچ قله ای، جای ماندن نیست. اصلن قله ها از دور قشنگ اند! از دور هوس انگیز اند! از نزدیک دل بستنی نیستند، تهی اند و کوچک. ...و هر قله تنها یک نشانه است از دور، که بدانی داری راه را درست می روی. که بدانی هنوز هم راهی هست، که باید بروی!

*

مدتی است روی این قله ی آخری ام ایستاده ام با این که نمی خواسته ام. نمی گویم ضرر کرده ام، که نکردم. سکونم باعث شد که عوضش راز قله ها را بفهمم، که بدانم چه همه سکون مثل باتلاق می ماند برای دل آدم. و امروز و این روزها به گمانم وقتش است که دست ها را سایبان چشم ها بکنم، بگردم دنبال قله ی بعدی و آرزوی بعدی و بروم، بروم باز باز هم...





تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ March 18, 2009 و ساعت 8:24 PM | لينك ثابت

روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved