سرش را از پنجره ی ماشین کرد بیرون. موها بلافاصله پشت سرش به رقص آمدند. تا دور دست نگاهش یک سو فقط درخت بود و درخت و درخت و یک سو آب و آب و آب. و میان شان فاصله ای از آسمان خا خوش کرده بود، آبی ای عمیق و یکدست. و یک جای خیلی دوری، توی آن آخرین نقطه ای که چشم هاش یاری می کرد دیدن شان را، همه ی رنگ ها، همه ی خطوط، همه ی زمین، آب و آسمان می رسیدند به هم. گم می شدند توی هم انگار و یکی می شدند، توی نقطه ای. آن قدر که دیگر، نه جنگلی بود، نه دریایی و نه آسمانی فاصله. نقطه ای بود انگار فقط. آخر دنیا. و باورش سخت بود تصور اینکه آن همه درختی که شاخه های انبوه و درخشان سبز شان پیچیده بود لای هم و دعوای شان شده بود انگار با هم سر نیم وجب جا و برگ های بازیگوش شان گرگم به هوا بازی می کردند لای شاخه ها، یکهو همه شان رد کرده باشند آسمان را و با آن همه روح جاری آب، توی یک نقطه جا شده باشند.
نسیم خنکی از سمت آب ها می وزید سمت شاخه ها و قلقک شان می داد. و درخت ها وقتی که می خندیدند، خطوط روشنی غبار آلودی از نور از میان انگشتان کشیده شان راه باز می کرد سمت دریا. و دل هر قطره ی آب زیر انعکاس باریکه ها ی نور، برق می زد.
چشم ها را بست و گردنش را تا آنجا که جا داشت خم کرد به عقب. گذاشت نسیم وسط راهش به سوی جنگل کمی با موهایش بازی کند و آفتاب میان مسیرش به سمت آب، دست سرخش را بکشد پشت پلک ها. و در یک لحظه، در یک لحظه ی کوتاه که تا به نهایت انگار کش می آمد یکهو و دوباره بر می گشت سر جاش، خنکای نسیم و گرمای ساده آفتاب توی دلش خوردند به هم، و انفجار نور روحش را از آنجای نامعلومی که بود، تکانی غریب داد. و نسیم و نور هر یک که به مسیر خودش رفت، روحش توی آرامش تازه اش، میان جای خالی انفجار چند لحظه ی پیش، نفسی عمیق کشید.
پلک های داغش را گشود. نگاهی گذرا انداخت به آن نقطه ی دوردستی که همه ی دنیا انگار توی آن می رسید به هم. و بعد، یکهو، همان طور که لبه ی پنجره ی ماشین را محکم چسبیده بود، چرخید و رو برگرداند سمت عقب. موهاش زیر دست باد، روی خطوط چهره اش سر خوردند. چشم ها را تنگ کرد و از لای تارهای درهم موها محو آب شد و درخت و آسمان.
فکر کرد: پایان از همین جا آغاز می شود.