توی میدون هفت تیر، کنج یک گوشه ی خلوت، جلوی در هتل مروارید، همیشه یه پیرمرد کوچیک که موهای یک دست سپیدی داشت می نشست. یه گمانم ناراحتی قلبی یا تنفسی داشت، چون بیشتر وقت ها ماسک زدنش رو فراموش نمی کرد. روی یه دونه صندلی تا شوی کوچیک می نشست و داد می زد: «حراجیه! حراجیه! 10 تومن!» و به ترازوی جلوی پاهاش اشاره می کرد...
******
.... و من امروز دوباره خودم رو بعد از ماه ها روی ترازویی وزن کردم. و بعد از کلی حس افسردگی مزمن و خدا خدا کردن که ای کاش چاق نشده باشم، نگاهی به ترازو انداختم و دیدم که چاق که چه عرض کنم، 2 کیلو هم لاغر شده ام...!!!
...و نا خوداگاه دوباره یاد اون پیرمرد افتادم و در بسته ای که توی ذهنم قفل و زنجیرش کرده بودم، مبادا که به یادش بیفتم و فکر های بد کنم، یه دفعه با تلنگری چهار طاق باز شد و دلم لرزید... یاد نگاهش افتادم. یاد تک تک لحظات اون یک سالی که گذشت و من لحظه به لحظه ی بالا و پایین شدن وزنم رو فقط برای دل خوش کنکش اندازه می گرفتم. و هیچ وقت نگاهم که با نگاهش تلاقی می کرد، نتونستم بی تفاوت از جلوش عبور کنم... حتی تو لحظه ای که آخرین امتحان رو با زحمت داده بودم، وقتی سرم تیر می کشید، از بعضی ها بریده بودم و دنیا دورم می چرخید. باز هم رفتم و روی ترازوش ایستادم، و دیدم که عجب! ...و پیرمرد هم کلی اظهار تعجب کرد که چرا یک دفعه این همه لاغر شده ای...! ((: و بعد مثل همیشه کیفم رو داد دستم و نگاهم کرد و 500 تومنی ای رو که کف دستش گذاشتم، محکم فشار داد و بلند بلند دعام کرد... و چه حس سبک شدن عظیمی داشت! شنیدن دعاهاش توی اون لحظه های یخ زده ی بی جان...
******
و امروز... امروز، که مدت هاست دیگر هیج وقت اون جا نمی بینمش، دیگر مطمئنم که به دلم نمی تونم دروغ بگم. می دونم که دیگه نیست. همیشه می دونستم یه روز بالاخره میام و می بینم که سر جای همیشگی، اثری از ترازو نخواهد بود... و من مدت ها بود که اعتصاب وزن کرده بودم. به نشانه ی اعتراض به دنیایی که حتی حاضر نشده بود به من سهمی بده به کوچکی یک پیرمرد و یک ترازوی رنگ و رو رفته...
اما امروز، من روی ترازوی پیر مرد دیگه ای ایستادم. و امروز خوش حال بودم! خسته نبودم. نبریده بودم و دنیا دور سرم نمی چرخید. امروز خندیده بودم. و باز هم مثل قدیم ها به عدد دو رقمی زل زدم و پیر مرد که کیفم رو گرفته بود دستش، عدد رو بلند خوند.... مثل همون روزها... و اون پیرمرد باز هم در پاسخ به یه خروار پولی که با مرضیه توی دست هاش ریختیم و خودمون رو زدیم به اون راه که یعنی ما نمی دونیم خرجش این همه نمی شه، لبخند حیرت زده ای زد... از جنس همون لبخند های پیرمرد ثانیه های خاک گرفته ی کنج میدان هفت تیر...
و من یک لحظه به سهمم از دنیا فکر کردم و شاید با خودم زیر لب گفتم: کاش دنیا هرگز از وجود این لبخند ها خالی نشه...

---
مرداد 87