حس می کنم در نقش یک «کلید»م توی زندگی.
دنبال درب های قفل می گردم.
بازشان می کنم.
بازشان می گذارم.
می روم...
حس می کنم در نقش یک «کلید»م توی زندگی.
دنبال درب های قفل می گردم.
بازشان می کنم.
بازشان می گذارم.
می روم...
از لا به لای نیمچه نویسی های قدیم....:
به حس ششم می گویم: «رادار دریافت کننده ی امواج نامرئی ذهن ها!». ...یعنی وقتی که ساحل روزگارت طوفانی بود، آسمان دنیای من گرچه جز آفتاب نداشت؛ اما در کوچه های دلم، باد می آمد...!
سوده
تیرماه 87
از لا به لای نیمچه نویسی های قدیم....:
... می پرسد: «آدم ها وقتی که می نویسند، کلمه هاشان چه طوری می آید؟! اصلاً از کجا می آید؟؟».
سوالش برایم عجیب است! می گویم: «خوب، می آید دیگر!!».
و در دلم فکر می کنم: «ساده است...! هر بار که قلم را می گیری لای انگشت ها، معجزه ای تازه رخ می دهد!» (؛
پ.ن: اینشتین می گوید دو جور می توان به دنیا نگاه کرد. در نگاه اول همه چیز معجره است! در نگاه دوم، هیچ چیز!!
---
سوده
تیرماه 87
از لا به لای نیمچه نویسی های قدیم....:
...می پرسید که چرا می نویسی؟ فکر نکردم. نیازی نبود. همیشه می دونستم:
بلاگ می نویسم تا بگم که هستم.
تا دنیا
بدونه اگر یک نقطه بیشتر نیستم، اما توی ذهنم نقطه ها کلمه می شن و کلمه
ها جمله و جمله ها متن و متن ها دل ها رو فتح می کنند...! و من ذهن و دل و
قلبم با همه ی کوچکی جسمم این توانایی رو داره که روی بام دنیا بایسته...
نمی نویسم که فقط درونم رو تخلیه کنم. می نویسم تا ارضاء بشم از حس نیاز به حرف های نو، کلمات قشنگ و داستان های تازه...
می نویسم که ثابت کنم انسانم. و انسان چه قدر بزرگ می تونه فکر کنه.
می نویسم تا بودنم رو و موندنم رو فریاد بزنم!
به همین سادگی...!
---
سوده
خرداد 87
قرار ما:
پایان شب سیه.
حالا برو!
می خواهم تا سپیده ی چشم هات قدم بزنم.
---
از رضا کاظمی
یک زمانی، تقدیر و قسمت توی دایره لغاتم بزرگ بود. این روزها اما، کوچک شده است. چشیده ام طعم انتخاب های درست و غلط را...
بهتر است از خواب زمستانی بیدار شوم.
مگر می شود درد نداشت و شاعر بود؟
آنهایی که درد دارند، یا دیوانه می شوند، یا شاعر (:
ما یه چیزی شده ایم، توی مایه های دومی!
سکوت توی قصه ها به معنی رضایت است و توی منطق بی حد و حصر نیمکره چپ، به معنی نبود حرف گفتنی.
توی زبان دل من اما، سکوت یعنی که آن قدر حرف مانده ته دلم، که وقت گفتن همه شان یکهو با هم حمله می کنند به در خروج.
بعد هیچ کدام هم زنده و سالم بیرون نمی رسند طبیعتن.
لحظه لحظه های در گذرم، جمله-جمله صف بسته اند روی سر انگشت هام. بیرون می خواهند بیایند. رو به انفجارم.
نه به آن روزهای سکوت، نه به این روزهای فریاد.
آخر دنیا چرا منفجر نمی شود....؟!؟
عقاب هم که باشی
بر اوج بلندا، پرواز هم که کنی
کوه هم که باشی
هیچ بادی هم که تکانت ندهد
در این غروب جمعه لعنتی
دلت می گیرد
عزیزم،
تو پیامبر غروب های جمعه ای
فقط نگاهی، پیامی، اشاره ای، معجزه ای رو کن و
همه چیز این عصر جمعه لعنتی را
به هم بریز
سالهاست که من به تو، ایمان آورده ام
---
از امین منصوری