یک وقت هایی یک آدم هایی و یک حس هایی و یک رویداد هایی، عبور که می کنند از کنار آدم، بذر واژه انگار توی دلش پاشیده می شود. و بعد آدم یکهو وول وول خوردن جوانه ها را هم دیگر از آن تو حس می کند. حتا اگر از آخرین باری که خودکار به بهانه ی «دل نوشتگی» لای انگشت هایش لغزیده باشد، ساعت هم چیزی توی خاطرش نمانده باشد. حتا اگر از آخرین باری که دلش را قطره ی آبی داده است، فقط ترک های عمیقش بدانند که دقیقن چه قدر گذشته است. و نمی شود که بی تفاوت ماند به این همه تحرک مدام توی دلت این جور وقت ها که بد قلقلک می دهند. و تا نگذاری که جوانه هایت سر بر آورند، دیگر نمی شود که نمی شود!
...و عجیب است، بدجور عجیب، که چه دست های کوچکی دارند اینها که بذر می پاشند گاهی، و چه عبور کوتاه و بی صدایی، گاهی تر.... آن قدر که آدم غرق اشتیاق نوشتن، چشم هاش خشک می شوند روی این «عبور»، که تمام نشود.... و می ماند که باید نوشت آیا یا که نه....