پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
حرف سی و دوم: عبورهایی ساده میان روزهای پیچیده ی من....

یک وقت هایی یک آدم هایی و یک حس هایی و یک رویداد هایی، عبور که می کنند از کنار آدم، بذر واژه انگار توی دلش پاشیده می شود. و بعد آدم یکهو وول وول خوردن جوانه ها را هم دیگر از آن تو حس می کند. حتا اگر از آخرین باری که خودکار به بهانه ی «دل نوشتگی» لای انگشت هایش لغزیده باشد، ساعت هم چیزی توی خاطرش نمانده باشد. حتا اگر از آخرین باری که دلش را قطره ی آبی داده است، فقط ترک های عمیقش بدانند که دقیقن چه قدر گذشته است. و نمی شود که بی تفاوت ماند به این همه تحرک مدام توی دلت این جور وقت ها که بد قلقلک می دهند. و تا نگذاری که جوانه هایت سر بر آورند، دیگر نمی شود که نمی شود!


...و عجیب است، بدجور عجیب، که چه دست های کوچکی دارند اینها که بذر می پاشند گاهی، و چه عبور کوتاه و بی صدایی، گاهی تر.... آن قدر که آدم غرق اشتیاق نوشتن، چشم هاش خشک می شوند روی این «عبور»، که تمام نشود.... و می ماند که باید نوشت آیا یا که نه....


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ May 8, 2012 و ساعت 12:08 AM | لينك ثابت
حرف سی و یکم: خرده ریزهای نیمه ی زمستان....

باید بشود آدم بعضی وقت ها بگردد توی خودش، آن ورژن سرحال و با انگیزه و شنگول و بی دردش را بکشد بیرون از آن زیرها میرها، فوتش بکند که خاک ها از سر و رویش بریزند پایین و بعد بندازدش توی ماشین لباس شویی ای چیزی و بعدتر هم پهنش کند روی بند رخت! سفید و تمیز و ترگل ورگل که شد، آویزانش کند توی ویترین چشم هاش و با آن لبخندی بزند به تمام آدمها، به پهنای صورتش!


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ February 17, 2012 و ساعت 1:35 AM | لينك ثابت
حرف سی ام: I have been lost for ages!

گاهی چشم ها رو یکهو باز می کنی و می بینی توی واقعیتِ تمام آرزوهای به ظاهر دست نیافتنیِ کودکی ت، شناوری. و آرزو های واقعی شده ت آنقدر زیاد اند، که هر طرف را که نگاه می کنی، به افسانه می ماند... تمام اتفاق ها، تمام حرف ها، تمام نگاه ها.... و در حالی که شگفت زده ای از این همه تجربه ناب و غرق خوشی، یکهو، یک جور دردناکی می فهمی بی که بدانی، اشتباه آرزو کرده ای. که توی دنیای واقعی، تمام افسانه ها گرچه افسانه ای شروع می شوند، اما افسانه ای به آخر نمی رسند...


و تو تازه ی تازه در می یابی، که ته ته دلت، هیچ وقت یک «افسانه» نمی خواسته ای....


...و این جاست که فاجعه آغاز می شود.


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ January 29, 2012 و ساعت 7:22 PM | لينك ثابت
حرف بیست و نهم: روان در روزهای آرام زمستانی...

آدم ها همیشه از دوردست که نگاه می کنند، چیزها و کارها و آدم ها توی نگاه شان قد یک نقطه کوچک می شود. از دور، فیل می شود قد یک مورچه و ستاره قد یک پولک نور. از دور می شود فیل را توی کف دست جا داد و ستاره را مثل قاصدک فوت کرد و فرض کرد که تمام جاده ها را تا رسانیدن پیغام چشم هات، خواهد دوید.


جلوتر که بروی اما، فیل، فیــــــــــــل می شود و ستاره، شراره های سوزان آتش از همه سو. جلوتر که بروی، یکهو تمام دنیات از لای انگشت هات می ریزد زمین و قل-قل خوران پیش روی چشم های ناباورت، توی سراشیبی سقوط، از تو دور و دور تر می شود...


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ December 14, 2011 و ساعت 10:52 PM | لينك ثابت| نظرات (15)
حرف بیست و هشتم: ...چه زود دیر شد!

زمان خیلی زود می گذرد. زودتر از آنکه فرصت کنی تحلیل کنی گذشتنش را. همین دیروز، من اینجا نبودم و به اینجا بودنم هم فکری نمی کردم. که شعار زندگی کردن در حال و فکر نکردن به آینده، شعار قشنگی بود. اما اگر از من می شنوید، جواب نمی دهد. امتحان نکنید. که یک روز چشم ها را باز می کنی، می بینی وسط آینده ای هستی که هیچ ازش نمی دانی، که هیچ وقت نخواستی بدانی اصلن. آینده ای که بی اجازه آمده پریده وسط حال رویایی ت، دنیا را کرده یک سرگیجه بی منتهای مدام...


با هر چیزی بالاخره یک وقتی باید کنار آمد لابد. امروز نه، فردا. فردا نه، پس فردا دیگر حتمن... و من چه همه «پس فردا» دورم از آن «امروز»م، و باز هم انگار که همین دیروز بوده، آن «امروز» رویایی...

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ October 25, 2011 و ساعت 5:56 PM | لينك ثابت| نظرات (9)
"Long live all the mountains we moved"....

پای لپ تاب که می شینم برای نوشتن، دست هام سست میشن. خیلی وقته که زیاد ننوشته م و ننوشتن طولانی هم صدای قیژ قیژ ذهنم رو بد در آورده. و حالا که امتحان پره-انترنی روی نرو برو ای نیست که پشت بهانه های نخوندنش قایم باشک بازی کنم، بدجوری دلم می خواد که کسی برای لحظه ای هم که شده، می ایستاد و به لولاهام روغن می زد...


دوست دارم اینجا رو، که قطره قطره ی نرم نرم باریدنمه که فرو رفته توی خاک این صفحه های مجازی... و یک روز اگر کسی حوصله کرد که قطره ها قطره ها رو کنار هم بذاره، من قطره-قطره دریا شده، لابد از وسطش چکه-چکه می ریزم بیرون! با همه ی این احوال اما، می خواهم، ولی می ترسم از شروعی دوباره. که بی نهایت بار توی این هشت سال شروع کرده م از نو... هر بار به امیدی، به میلی، به شوق حسی از کسی، چیزی، اتفاقی، کاری... و هیچ وقت هم دلم باقی نمونده توی راه و زود بریده م... قهر کرده م از واژه ها و رفته م، که برنگردم. که نساخته ایم من و حس های زندگی م با هم یکهو و میل نوشتنم گم شده توی دالان های ترس و تردید... که من آدم ثبات، آدم یک جا ایستادن و موندن، آدم همیشه و هرجا، نبوده م هیچ وقت توی این سال ها...


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ September 13, 2011 و ساعت 8:24 PM | لينك ثابت| نظرات (17)
حرف بیست و هفتم: آش شله قلمکار...

زندگی آمیزه ی پیچیده ای است از هر آنچه که بتوانی فکرش را بکنی. آش شله قلمکاری است از پروردگار خیلی قادر، برای اینکه دقیقن بفهمی چه قدر توانایی دارد. که چه قدر تمام مواد لازم را دارد برای پختن شلوغ ترین آش عالم و حتا بیشترش را هم دارد. که چه قدر نه تنها همه چیز توی بساطش پیدا می شود، که آشپز فوق العاده ای هم هست حتی، آن قدر که همچین غلیظ درش می آرد و پر ملات و در هم و بر هم که....


...و لابد اگر تو نباشی که وسط این آش پر ملات غلیظ ماهرانه گیر کرده ای، از زاویه ی دید خارجی، جلوی این همه توانایی کسی در پیچانیدن آشی که برای آدم ها می پزد، به زانو که می افتی هیچ، بعدن باید یکی بیاید پخش و پلایت را هم با کاردک از روی زمین جمع کند.

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ August 9, 2011 و ساعت 2:32 AM | لينك ثابت
حرف بیست وششم: به همه شکسته های خوب روزگار!

شیشه را برای شکستن خلق کرده اند، دل را برای ترک خوردن و انسان را برای زخم برداشتن. که انگار کلید اوج هر کدام، بی که بدانند، در همان لحظه ی کمیابی قایم شده، که ناخواسته از عرش به فرش فرود می آیند. و زخم خوردن، همان لحظه ی دردناکی است که سیستم ایمنی صدایش در می آید، داد می کشد و خودش را می کوبد به در و دیوار، که «خطر!!». و لابد برای همین است که درد خوب است. چون ترک خوردن و شکستن که آش کشک خاله است، اما درد را گذاشته اند تا بفهمی زخمی شده ای و بکشی عقب. و جای زخم را، برای اینکه نه تنها بفهمی، که هیچ وقت هم از یادت نرود. 


...بعد این روزها، این روزها که خیلی زیاد می بینم سیستم های ایمنی هایپر اکتیو آدم های اطرافم را، جای زخم های خودم یادم می آید. درد ندارند دیگر... و نگاه شان که می کنم، لبخند کم رنگی می نشیند روی لب هایم، بی هوا. که خدا می داند چه راه بی نهایت طولانی ای بوده از آن زخم ها، تا به اینجا که منم...


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ August 2, 2011 و ساعت 12:00 AM | لينك ثابت
حرف بیست و پنجم: ...و من مسافرم، ای بادهای همواره!

حس غریبی است، حس تمام شدن. حس اینکه بدانی گذشت و دیگر بر نمی گردد. باورش توی مشت های ذهن آدم جا نمی شود. می ریزد، پخش زمین می شود...


استاجری مان تمام دارد می شود و من اصلاً نفهمیدم که کی آمد، که حالا بخواهم باور کنم رفتنش را... بزرگ شدیم. بی آنکه بفهمیم. و لابد تنها کسی که حس کرد لحظه لحظه ی قد کشیدن مان را زیر سایه ی مخوف این همه کتاب و جزوه و مربع های سیاه برگه های امتحانی، راهروی ورودی تنگ و تاریک بیمارستان رسول بود و سقف بلند پردیس همت (1) همیشه دوست داشتنی...


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ June 25, 2011 و ساعت 1:07 AM | لينك ثابت| نظرات (10)
حرف بیست و چهارم: یک بخش، یک دنیا حرف...!

گاهی شده این روزها که یک لحظه فکرش مثل عقابی تیز پرواز، خیلی برق آسا از این سوی ذهنم پرواز کند برود آن سو و از همان سو هم برود بیرون، انگار که مثلن از این گوش پر زنان آمده باشد تو و از آن یکی ش هم در آمده باشد. و بعضی وقت ها، همین عبور کوتاه کافی بوده که سکون ذهنم زیر صدای بال زدن هاش بلرزد کمی و من «فکر» کنم به تمام دلیل هایم.


مدت هاست که نمی نویسم. نه اینجا، نه آنجا و نه هیچ کجای دیگر، حتا روی دفتر و کاغذ های همیشه دوست داشتنی ام. زیاد فکر کرده ام به اینکه چرا. که دلیلش چه بوده این همه بی نیازی یکهو از واژه ها، این همه دوری خودخواسته از جمله ها. و تا دلت بخواهد دلیل دارم و تا دلت بخواهد هم نه. از آن چیزهایی است که درکش توی فضای ذهن خودم هم نمی گنجد. فقط همین را می دانم که یک روز حس کردم که یا  من دیگر توی واژه ها جا نمی شوم، یا واژه ها در من. و ننوشتم.


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ July 23, 2010 و ساعت 10:05 PM | لينك ثابت| نظرات (31)
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 بعدی
حس بهار...!؟

...و امسال اولین سالی بود که لحظه ی تحویل سال خونه نبودم، کنار سفره نبودم و دیدن کسی هم نرفته م. و توی گیر و دار تحویل گرفتن مریض های اورژانس، وقتی هم نبود که بشینم آرزویی بکنم از ته دل و حس کنم اون لحظه ی حیرت انگیر رفت و آمد بین دو این سال رو؛ مثل لحظه ی با شکوه عبور دو دوست خیلی خیلی قدیمی، از کنار هم.....


...و گویا که احساس بهارانه ام هم همه ش بند بوده به همین چیز ها! که فعلن تهی ام از هرگونه حسی. چه بهاری، چه غیر بهاری!


...و فردا آخرین کشیک عیدم هم میره پی کارش... شاید این کشیک که به آخر رسید، حس من هم باهاش شروع شد...!
مثل اون سالی که رفت و، این که آمد...

روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved